تبليغاتX
کافه سرای سینما

کافه سرای سینما

یه لحظه وایسا!!! در نرو!!!!!!!

سلام :D:D

خوبی؟؟؟؟

قالب با عنوان وبلاگ عوض شده.من هون نویسنده ی بداخلاق همیشگیم با همون ایرادهایی که از فیلما میگیریم.

من که خودم میگم قالب دخترانس اما خوب چی کنم داشتم قالب قبلی رو دستکاری میکردم که یهو وبلاگ پاچید!!!!

حالا فعلا با همین قالب سر کنید چون قراره یه تغییراتی به وجودبیاد.

اگه خدا بخواد دارم یه دامنه .irمیگیرم اونجا دیگه یه قالب طراحی میکنم که هیشکی نداشته باشه :D:D

منتظر فیلم صورت زخمی یا همنو score face با بازی آل پاچینو باشید


+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 19:29  توسط   | 

شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟


      

        به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟


روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.
من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.
روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد. شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 0:14  توسط   | 

پدرخوانده قسمت اول دوم سوم(the godfather part.1.2.3)

چندتا سوال همین اول ممکنه براتون پیش بیاد که همین اول بهشون جواب میدم.

1.آهنگ به این زیبایی رو که رو متن فیلم اومده کی ساخته؟؟

این آهنگ توسط آقای نینو روتا nino roheta ساخته شده.

2.چرا اسم پدرخوانده؟؟

پدرخوانده شاید به طور لفظی یه رابطه ی خانوداگی باشه اما در سیسیل ایتالیا این لقب یه حالت بزرگ منشانه داره.

3. کورلئونه اسم کسیه یا اسم دهکده ؟؟

کورلئونه ( corleone) هم اسم شخصیه و هم اسم یه دهکده در ایتالیا که معماریش مثل ماسوله میمونه....خونه ها رو هم دیگه سوار شدن.اما از نظر آّب و هوایی کمی گرمه.

پدرخوانده که نشان دهنده ی یک دوران کال از زندگی ایتالیایی آمریکایی هاست.نشان دهنده تاریخ هر دو کشور هم هست.

من این فیلمو هر وقت تو جایی از زندگی که کم میارم یا به مشکلی بر میخورم که با منطق نمیتونم حل کنم نگاه میکنم.چون زندگی یه آأم مقتدر رو از دوران بچگی تا نوجوانی و جوانی و میانسالی و پیری و در نهایت مرگشو نشون میده.

این فیلم خدا رو شکر دوبله شده و فکر کنم یه بار تو ایران از تلوزیون پخش شده.

نسخه ای از این فیلم که دارم خیلی قدیمیه طوری که در حدود 20 دقیقه با نوع دوبله شدش فررق داره و مدت زمانش طولانی تره.

هرکی این فیلمو ببینه جوری درگیرش میشه که نمیتونه تا آخر از فیلم و شخصیت اول (هم مارلون براندو و هم آۀ پاچینو) دل بکنه.

مارلون براندو تو این فیلم با گریمی ظاهر شد که یکی از به یاد ماندنی ترین تغییر چهره ها در دنیای فیلم شد!! اون در سنی که این فیلمو بازی کرد تقریبا میشه گفت جوان بود اما گریمور با تجربه اون طوری گریم کرد و طوری اون گونه ای مشهور رو روی صورتش کار گذاشت که انگار واقعا مارلون براندو پیر شده بود!!

داستا ندر کل به دوران قاچاق و کارها و بیزینس های غیر قانونی ولی درقالب سیاست و مععصومیت کلیساها برمیگرده.

اول از همه 5 تا خانواده ی مشهور در ایتالیا مافیا رو به راه میندازن اما با گذشت چندین سال اختلافات در بین این خانواده ها شکل میگیره و همه به هم پشت میکنن.

با اومدن خانواده ی کورلئونه به آمریکا و خرید چند کازینو در لاس وگاس این خانواده به یکی از قدرتمندترین 5 خانواده تبدیل میشه.تا این که چند خانواده با زیر پا گذاشتن بعضی حرمت ها دست به ترور دون کورلئونه don corleone میزنن اما موفق نمیشن.همه ی این موارد باعث میشه تا توجه پسر کوچک خانواده یعنی مایکل به مسائل خانواده جلب بشه.

در آخر قسمت اول با مرگ دون کورلئونه پسرش یعنی مایکل جانشینش میشه...

البته من خیلی خلاصه کردم...

من نتونستم نحوه ی بازی کردن سانی santino(سانتینو) رو فراموش کنم نتونست اون اهنگ زیبای پدرخوانده رو فراموش کنم و نتونستم نگاه هایه پر غضب مایکل رو که با سکوتش همه رو ساکت میکرد رو فراموش کنم...

نتونست نحوه ی خیانت کردن بارتونی(یکی از زیر دست های دون کورلئونه) رو فراموش کنم خلاصه فقط میتونم این فیلم رو با سازنده ش با آهنگسازش با بازیگراش و حتی با بینندگانش تحسین کنم چون مطمئنم هر کس این سه قسمت رو ببینه چیزهایی یاد میگره که تو هیچ مدرسه ای یاد نمیدن

در قسمت دوم و سوم حالا مایکل کورلئونه لقب دون Don رو رفته با سرو سامون دادن به کارهای خانواده و کشتن اون دسته ای دست به ترور پدرش زدن داره باعث پیشرفت خانواده میشه ...

جالب بدونید که در قسمت دوم ما متوجه میشیم که زندگی ویتو (اولین پدرخوانده یعنی مارلون براندو) با فلاش بک هایی بازسازی شده این فلاش بک ها توسط روبرت دنیرو بازی شده

در قسمت سوم سرو کله ی یه سر که پسر سانی یکی از اعضای از جان گذشته ی خانواده بود و ترور شد پیدا میشه که عاشق دختر مایکل میشه..

و در همین قسمت میبینیم که تمام دارایی هایه خانواده قانونی میشه اونم با خریدن یه شرکت بزرگ قانونی!!!

پدرخوانده ترور میشه اما دخترش قربانی میشه و خودش به مرگ عادی میمیره(آخرین سکانس فیلم)

من ازت خواهش میکنم این سه قسمتو بگیر و ببین....به خدا ضرر نمیکنی!!!

از من گفتن بود!

اما عکساش:

                    marlon brando در نقش پدرخوانده

                        

               al pacino در نقش پدرخوانده قسمت 2 و 3

از راست : " فردی "برادر بزرگ خانوداه که بعدا خیانت کرد."مایکل" در لباس سربازی.پدرخوانده. "سانی" که بعدا ترور شد


نینو روتا آهنگ ساز معروف این فیلم با اثر جاودانه ی آهنگ پدرخوانده!!


+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 23:51  توسط   | 

توضیحات فیلم The godfather.

سلام.این یه فیلم سه قسمتیه.خیلی ها هم فکر میکنن که این سه قسمت به هم مربوط میشه اما متاسفانه باید بگم از این سه قسمت فقط قسمت دوم و سوم به هم مربوط میشه و دنباله ی هم هستن.

ماریو پوزو (mario puzzo) در این که این سه قسمت مکمل هم باشن دودل بود و سرانجام تصمیمه عجیبی گرفت.تصمیمش این بود که قسمت اول فیلم یه داستان باشه از یه پدرخوانده که در آخر میمیره.در قسمت دوم هم همین قضیه هست اما در تراژدی کل داستان تناقض دیده میشه.

مثلا در قسمت اول میبینم که پسری به اسم مایکل پسر واقعیه کورلئونه(پدرخوانده است) اما در قسمت دوم میبینم پسری به اسم سانی این نقشو بازی میکنه.

خلاصه بیشتر از این معطلتون نمیکنم و امشب نقد قسمت اول رو میزارم اگه هم خسته نشدم اون دوتای دیگه رو هم میزارم

فقط یه عکس ازش میزارم بقیه رو با نقد میزارم



+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 16:33  توسط   | 

روزی روزگاری در آمریکا ( once upon a time in america)

سلام....ببخشید که دیر شد.

و اما :                                                        روزی روزگاری در آمریکا

قصه قصه ی کودکیست که از دوران کودکی با درست کردن دار و دسته کوچیک به جیب زنی رو آورده اما هیچ کس فکیر نمیکرد که به این روز بیفتن. اسمش noodle یا همون نودل....خود پسره که درکل پسر شیطونیه اما وقتی که با همون دار دسته کوچیک بخواد یه کاری کنه باید بگی خدا عاقبتشو به خیر کنه.

فیلم دورانی رو نشون میده که حضور یهودیها در آمریکا بیداد میکرده. کودکان برای گذران زندگی دزدی میکردن اینجاس که قصه ی نودل noodle ما هم شروع میشه.

تا یادم نرفته اینو بگم که تو عمرم اولین فیلمی بود که هم با flashback( تعریف داستان گذشته در زمان حال) شروع میشد و هم با flashback تموم میشد.

من آخر فیلم رو متوجه نشدم.نه اینکه نفهیده باشم بلکه هدف فیلمسازو نفهمیدم.

در همان دوران کودکی عشق به یه دختر که خواهر یکی از دوستاش میشه به دل نودل میفته.نودل الان 10 یا 1 ساله میشه تو همون دله دزدی هایی که میکرده با یه پسره دیگه آشنا میشه به اسم مکس.مکس هم به دار و دسته ی اونا میپیونده و خیلی قوی میشن.

در همون دوران کودکی این بچه ها واردات و صادرات مشروب غیر قانونی بوده...اما مغز متفکر گروه که یه پسر بانمکه 6 یا 7 سالست یه راه علمی برای خلرج کردن بطری های مشروب از داخل آب دریا پیدا میکنه.

ولی خوب تو آمریکا همون یه گروه نبوده که!!! یه گروه دیگه هم تو هموون منطقه فعالیت میکرده...

خلاصه همه چی دست به دست هم میده تا بین ایندو گروه درگیری بشه و اون پسرباهوش کوچولو به قتل برسه.وقتی نودل این صحنه رو میبینه عصبانی میشه و با چاقو به یکی از اونا حمله میکنه و به زندان میره.

وقتی از زندان برمیگرده همه ی دوستا دور هم جمع میشن و به این فکر میفتن که بانکی رو بزنن.این ارزوی همون مکس جوانه که الان دیگه بزرگ شده.

مکس جوان خیلی داره ریسک میکنه اما نودل نمیخواد به این راحتی به زندان برگرده.

اختلافات بین اعضای گروه باعث میشه تا یکی از این دو نفر(مکس و نودل) خیانت بکنه که آخر فیلم متوجه میشید کی بوده.

در روز دزدی همه ی اعضای گروه میمیرن(قبلا به پلیس خبر داده شده) و هم به غیر از نودل که شانسی از این ماجرا در رفته از بین میرن حتی یه جسد هست که اسم مکسی روشه.

جالب بدونید که پول زیادی رو از دوران کودکی به وسیله ی قاچاق مشروب به جیب زدن تو یه کمد تو راه آهن نگه داری میشه...

چند سال از این ماجرا میگذره و حالا که نودل جوان تر  شده بر میگرده وقتی میخواد در کمد رو باز کنه کلید در رو باز نمیکنه.

حالا دوباره چندسال به جلو میریم و نودل پیرشده.پیش یکی از دوستهای معمولیه دوران کودکیش میره راجع به پول ازش میپرسه اما اونم نمیدونه و فقط آدرس مقبره ای که همه ی دوستا اونجا دفن شدن رو بهش میگه.

نودل به مقبره میره و کلیدیو پیدا میکنه خلاصه بعد از چندتا صحنه ی عاطفی و گریه زاری بر میگرده. ودر کمد رو باز میکنه.

در همین حالا یه کسی که ادعا میکنه اسمش مکسه پیدا شده(مکس همون دوسته قدیمی)

نودل پیش مکس میره ازش میپرسه که چرابه گروه خیانت کرد...مکس که حالا یه سیاستمداره بهش میگه پولایه تویه کمد رو من برداشتم و بوسیله ی اونا من تونستم بیام تو سیاست و الانم داره گند همه ی کارایی که کردم در میاد. علت خیانتم این بود که پدر من به دلیل کهولت سن در یه آسایشگاه روانی مرد و من از عمد خیانت کردم تا بلکه من به دست پلیس کشته بشم اما نشدم.

من از مرگ طبیعی میترسم از سرنوش پدرم میترسم.

همین لحظه یه اسلحه به نودل میده و میگه که منو بکش تا به آرزوم( آرزوش به مرگ طبیعی نمردنه) برسم با گلوله بمیرم بهتره!!!

اما نودل میگه نه و از دفتره مکس میاد بیرون.

مکس هم پشت سر نودل میاد بیرون...سکانس آخر:

نودل داره تو خیابونه خلوت قدم میزنه در حلیکه یه ماشین کمپرس(فشرده کردن) زباله پشت سرشه...

همین طور مکس هم داره از پشت ماشین کمپرس قدم میزنه و در یه لحظه مکس ناپدید میشه..

بله درست حدس زدید مکس به دلیل اینکه نمیخواست با مرگ عادی بمیره به خودش و دوستاش خیان تکرد اما قضای روزگار این بوده که زنده بمونه بعد از چند سال از نودل که تازه فهمیده زنده مونده میخواد ت ابکشدش

اما نودل هم راضی نمیشه و مکس در آخر خودش رو میندازه تو ماشین کمپرس زباله تا بمیره( ماشینه زباله ها رو فشرده میکرده و مکس هم که افتاد توش له و لورده شد :D:D )


اما مزیت های فیلم:

1.بازیگر نقش اول robert de niro روبرت دنیرو

2.داستان زیبا که ممکنه خسته کننده باشه اما مطمئنم از جلوی تلوزیون نمیری کنار تا فیلم تموم شه.

3.موزیک متن و موزیک سکانس های مخصوص فیلم که من پیشنهاد میکنم به خاطر همین موزیک هم که شده فیلم رو بگیرید و تماشا کنید یا حداقل از موزیک شروع شدن فیلم لذت ببرید

 و کاستی های فیلم:

flashback

فلش بک خیلی زیاد اعمال شه به صورتی که سردرگم میشی.

فیلم دوتا DVD خیلی خسته میشی اگه تو همون دقایق اولیه جذب فیلم نشی دیگه به دردت نمیخوره

گیج کنندگی داستان.( اگه متوجه نشدی که اصلا کل فیلم چی شد نگران نباش من 5 بار این دوتا DVD  رو دیدم تا بالاخره فهمیدم)

ببخشید که طولانی شد ....نوبته عکسه:

ببخشید که عکسا کمه ...آخه هرچی عکس از این فیلم داشتم تو پست قبلی براتون اپلود کردم.

همینجا فیلم بعدی رو اعلام میکنم :

پدرخواندهthe godfather1.2.3                                                                          1.2.3

اثر جاودانه ی موریو پوزو                                                                        mario puzo          

با بازی درخشان  مارلون براندو و آل پاچینو :                     marlon brandon و al pacino






+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 22:0  توسط   | 

سنگ تراش !

روزي، سنگتراشي که از کار خود ناراضي بود و احساس حقارت ميکرد، از نزديکي خانه بازرگاني رد ميشد.
در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: اين بازرگان چقدر ثروتمند است!
و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در يک لحظه، او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد. تا مدتها فکر ميکرد که از همه قدرتمندتر است.
تا اين که يک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او ديد که همه مردم به حاکم احترام ميگذارند حتي بازرگانان.
مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم يک حاکم بودم، آن وقت از همه قويتر ميشدم! در همان لحظه، او تبديل به حاکم مقتدر شهر شد.
در حالي که روي تخت رواني نشسته بود، مردم همه به او تعظيم ميکردند.
احساس کرد که نور خورشيد او را مي‏آزارد و با خودش فکر کرد که خورشيد چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي کرد که به زمين بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت.
پس با خود انديشيد که نيروي ابر از خورشيد بيشتر است، و تبديل به ابري بزرگ شد.
کمي نگذشته بود که بادي آمد و او را به اين طرف و آن طرف هل داد.
اين بار آرزو کرد که باد شود و تبديل به باد شد.
ولي وقتي به نزديکي صخره سنگي رسيد، ديگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت.
با خود گفت که قويترين چيز در دنيا، صخره سنگي است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد.
همانطور که با غرور ايستاده بود، ناگهان صدائي را شنيد و احساس کرد که دارد خرد ميشود.
نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 13:45  توسط   | 

در پی درخواست....

...اهم اهم...در پی درخواست چندی از وبلاگ نویسان(از جمله خودم) تصمیمی گرفته شد تا از این به لعد یه چندتا داستان کوتا ه و پند آموز تو پست ها بزارم.

البته اونایی که اهل داستان کوتاه باشند بهشون خیلی میچسبه آخه این داستانا رو از کتابای قدیمی که الان دیگه تو بازار پیدا نمیشه و به زباله دان تاریخ پیوسته با سر انگشتان مبارکم تایپ می نمیام و در معرض دید عموم قرار میدم.

نکته دوم این که دارم قسمت سینمایی وبلاگو یه کم طولانی ترش میکنم.دیرزو اومدم یه نگاه به پست های قدیمی انداختم خودم خنده م گرفت.برای هر فیلمی نهایتا 10 خط نوشتم بعدشم دو سه تا عکس گذاشتم و رفتم.

اما خبرای خوب اینه که از اونجا که تو این وبلاگ هیچ کس حق پارتی بازی نداره و حتی نویسنده  هم حق نداره به روند کار وبلاگ دست ببره خودم اعلام میکنم که در چند روز متوالی نقد فیلم روزی روزگاری در آمریکا (once upon a time in america) رو براتون میزارم( البته من خودم نویسنده نیستم پس میتونم تو نوشته ها دست ببرم :D:D )

اما از اونجا که این فیلم در 2 dvd بر سر بینندگانش خراب شده و هر کدومش بالغ بر 2.30 دقیقه هست مجبورم به دو قسمت یا نهایتا به چهار قسمت تبدیلش کنم.

این فیلم با بازی درخشان دوسته عزیزم رابرت دنیرو ستاره شد و هنوزم که هنوزه در قلب افراد فیلم دوست و در گنجینه ی هر کسی که یه گوشه از سینمایه دنیا رو جمع آوری کرده پیدا میشه.

فیلم خسته کننده هست اما در آخر فیلم خستگیه کل فیلم از تن مبارکتون در میاد.

فعلا یه دوتا عکس ازش میزارم تا شب بیام و براتون بنویسم:

میتونید بازیگران فیلم رو در ادامه ی مطلب باهشون بیشتر آشنا بشید( البته انگلیسی بود وقت نکردم ترجمه کنم)



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 13:0  توسط   | 

داستانک.

                                                                راهب


دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند . لب رودخانه ، دختر زیبائی را دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت.

از آنجائی که ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمیخواست هنگام عبور لباسش آسیب ببیند ، منتظر ایستاده بود .
یکی از راهبها بدون مقدمه رفت و خانوم را سوارکولش کرد . سپس او را از عرض رودخانه عبور داد و طرف دیگر روی قسمت خشک ساحل پائین گذاشت .

راهبها به راهشان ادامه دادند . اما راهب دومی یک ساعت میشد که هی شکایت میکرد : " مطمئنا این کار درستی نبود ، تو با یه خانم تماس داشتی ، نمیدونی که در حال عبادت و زیارت هستیم ؟ این عملت درست بر عکس دستورات بود ؟ "

و ادامه داد : " تو چطور بخودت این اجازه رو دادی که بر خلاف قوانین رفتار کنی ؟ "

راهبی که خانم رو به این طرف رودخونه آورده بود ، سکوت میکرد ، اما دیگر تحملش طاق شد و جواب داد : " من اون خانوم رو یه ساعت میشه زمین گذاشتم اما تو چرا هنوز داری اون رو تو ذهنت حمل میکنی ؟ ! "
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 13:18  توسط   | 

21 گرم(21 grams)

یادمه این فیلمو که دیدم حسابی بهم ریختم...

حوصلت سر نمیره.مطمئن باش!! تا آخر بخونش!!

خوش ساخت.بازیگرای خوبی توش بازی کردن.زیاد پر زرق و برق نیست که بخواد به تهیه کننده ضرر بزنه.

اما خوده فیلم:

اسمش به نظرتون عجیبه؟؟؟برای منم عجیب بود!!! اما وقتی به آخر فیلم رسید فهمیدم چرا اسم فیلم رو گذاشتن 21 گرم.

الان نمیگم چرا تاآخر بخون بهت میگم :D:D

فیلم سردرگم نیست بلکه فقط توجه بیننده رو لازم داره.به عنوان مثال اگه موقعی که داری فیلم رو میبینی بری سر یخچال چیزی بخوری تا آخر فیلم باید زور بزنی تا بفهمی قضیه از چه قراره.

از اون فیلمایی که یه داستان یا قضیه از چند نگاه یا بهتره بگم از دید چند نفر تعریف میشه.

اول از همه به نقش شان پن(sean penn) یه نگاهی کنیم....شان پن تو این فیلم نقش یه بیمار قلبی رو اجرا میکنه که محوریت داستان روی همین مریضی میچرخه. شان پن یه مریضیه که همه ی دکترا ازش قطع امید کردن و فقط یه قلب جدید میتونه کارشو درست کنه اما اون لیست انتظار برای اهدای قلب به چند سال طول میکشه.

شان پن خودش میدونه میمیره پس زیاد دربند زندگی نیست با اون حالش(با دستگاه مخصوص تنفس میکنه) مخفیانه و دور از چشم همسرش سیگار میکشه که این یعنی یه حمله ی خطرناک برای قلبش.

شان پن و همسرش متاسفانه نمیتونن بچه دار بشن...همسرش فکر میکنه که اشکال از شان پن بوده اما با روشن شدن قضایا متوجه میشه که خودش مشکل ناباروری داره.

اما حالا اینا رو همینجا save کنیم و بریم به نقش دل ترو( Del toro) سربزنیم.

دل ترو در کل یکی از 100000 بازیگر مورد علاقه ی منه :D:D اما ببینیم تو این فیلم چی کار کرده.

دل ترو یه آدمیه با گذشته ی سیاه و اعمال کثیفی که در گذشته انجام داده.اما حالا با همه ی این اوصاف برگشته به درگاه خدا و تو یه انجمن مسیحی مشغوله به کاره....ایمان بیش از حد قویه...خیلی خدا دوسته.همسرش ازش راضیه با بچه هاش تو یه کانکس زندگی میکنن اما به نظر میرسه که از زندگیشون راضین.یکی از مشکلاتش اینه که قبلا وقتی آدمه درستی نبوده روی بدنش خالکوبی میکرده.حالا هم هنوز روی بدنش هست.

همه چیز خوب پیش میره تا اینکه با یه نوجوان خلافکار روبه رو میشه و سعی میکنه با انجیل خوندن اون رو به راه راست هدایت کنه.

اما اون نوجوان اصلا چیزی به اسم معصیت نمیدونه چیه به همین دلیل اعصاب دل ترو میریزه به هم و باهاش یه دعوای کوچیک میکنه.

همین درگیری باعث میشه دوستاش که تو اون انجمن مسیحی کار میکردن ازش دلسرد بشن.

رئیسشون هم به خالکوبی های روی گرد دل ترو گیر میده و خلاصه دل ترو از اون انجمن اخراج میشه.

اما در گوشه ی سوم داستان...

یه خانمی که ازدواج کرده.همسر و دو بچه داره...زندگیه کاملا خوبی داره.

همسرش با بچه ها رفتن بیرون دارن قدم میزنن.اما یه تصادف باعث میشه که همسر و بچه های خانومه بمیرن.

حالا کل داستان رو اینجوری براتون تعریف میکنم.

اون ماشینه که به همسرو بچه ها زده همون ماشین دل ترو بوده که به دلیل فشار عصبی  اخراج شدن نمیتونسته ماشینو کنترل کنه.

قلب شان پن هم همون موقع ایست میکنه مجبور میشن ببرنش بیمارستان.

تو بیمارستان با کلی گریه زاری خانومه راضی میشه قلب همسرشو به شان پن اهدا کنه(هنوز شان پن رو نمیشناسه)

شان پن قلب جدید رو دریافت میکنه و حالش به کلی بهتر میشه.و به کمک نفوذی که داره آدرسه اهدا کننده ی قلبش رو پیدا میکنه...خلاصه این دو تا (خانومه که قلب همسرش رو اهدا کرده بود و شان پن دریافت کننده قلب ) با هم رو برو میشن و دلشون پیش هم گیرمیکنه....

اما کسی از دل ترو خبر نداره.اون بدجوری درگیر خودشه نمیدونه بره خودش رو به پلیس معرفی کنه یا اینکه با یه عذاب وجدان تا آخر عمر بالای سر خانواده ش باشه...

من ادامه ی داستان رو نمیگم...خودتون نگاه کنید...فکر کنم تا همین الان هم مجذوب فیلم شده باشید.

اما نکات قابل توجه: 1.فیلم صحنه های به قول خودمون ناجور داره پس از الان بگم که مشکلی پیش نیاد.

2.اگه من زیاد در مورد این فیلم نوشتم دلیلش خاص بودن فیلم نیست بلکه تا اونجا که تونستم سعی کردم یه جوری براتون بنویسم که متوجه کل داستان بشید.


راستی الان میخوام دلیل انخاب اسم فقیلم رو بگم...عین آخرین جمله ی فیلم.

فرق بین آدم مرده و زنده فقط 21گرمه...همه وقتی میمیرن 21 گرم ازشون کم میشه...حالا اینکه چه کسی میمیره. و اینکه چه کسی این دیالوگ رو گفته و یا اینکه اصلا کل فیلم به چه دلیل بوده حدس زدنش کار شماس.

من که میگم فیلمو بگیروببین حالا خود دانی!!!

اما عکساش :

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 22:0  توسط   | 

معذرت خواهی....

هر کسی که داری این وبلاگو میخونی...برام مهم نیست که 1 نفری یا 100 نفر یا 1000نفر.مشکلات همیشه هست 

ولی از شانس بد من این روزگار کمر به نابودی من بسته...چند روزی یا بهتره بگم چند مدتی مشکلاته زیادی برام پیش اومد.به همین خاطر نتونستم بیام و وبلاگو up کنم.بهمین خاطر از همه معذرت میخوام.

امروز اومدم دیدم برام سه تا نظر فرستاده شده که چرا وبلاگو up نمیکنی...

من وبلاگ دیگه ای نزدم آدرس وبلاگ هم همینه.تغییری پیدا نکرده.اما با این غیبت چند روزه حسابی وبلاگ خوابیده.

اگه دوست دارید براتون فیلمیو بزارم میتونید به parham.mehdipour@yahoo.com ایمیل بزنید.

الان میرم اما امشب میخوام که فیلم 21 گرم( 21 grams)رو براتون بزارم.کسایی که این فیلمو دیدن میتونن دوباره یا حتی 20 باره دیگه ببینن و خسته نشن.

بازیگرای معروفی داره که من فقط اسم و عکس دو تاشونو براتون میزارم.

منتظر 21 گرم باشید.

Benicio Del Toro

من خودم دل ترو رو خیلی دوس دارم بازیگر حرفه ایه...میدونه کجاها باید خوب بازی کنه و کجا ها باید بد بازی کنه.

sean penn

شان پن از اون بازیگرایی که اسمش سر زبونا شاید کم باشه ولی هیچکس به حرفه ای بودنش شک نداره.

این فیلم قدیمی نیست این عکسا هم اگه سیاه سفیدخه برا خوده فیلم نیست میخوام wallpaperفیلم رو همزمان با بررسیش بزارم تا بهتر به نظر بیاد.

ممنون که یادم بودیی ایمیل یادتون نره


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 15:0  توسط   |